كاسه چيني

By davoudrajabi

شب باراني عجيبي بود . چند ساعتي بود كه همينطور يك ريز باران مي آمد و صداي رعد و برق هم قطع نمي شد . كنار پنجره نشسته بود و از پشت شيشه باران خورده موي گوشه حياط را نگاه مي كرد كه باد دست توي كمرش انداخته بود و زوزه مي كشيد .ديروز بعد از ظهر كنار درخت توت سر كوچه ، وقتي با چهار تا تافتون تنوري مي آمد خانه ، با او چشم توچشم شده بود و نان هم تعارف كرده بود ولي انگار قسمت نبود حرف دلش را بزند .صداي خنده دو تا بچه كه نمي دانست تا آن موقع شب توي كوچه چه كار مي كنند توجهش را جلب كرد و از پشت شيشه هاي ذره بيني عينكش آنها را تا تاريكي ته كوچه دنبال كرد .دفعه اولي نبود كه او را مي ديد ، چند روز جلوتر هم تو سربالايي كوچه كمكش كرده بود و پيت نفت را تا در خانه اش آورده بود ولي باز هم نتوانسته بود چيزي بگويد .كتري لعابي روي علاءالدين زرد وسط اتاق ، طاقتش سر آمده بود و يك بند سوت مي كشيد . باد ، محكم پنجره چوبي را به هم كوبيد و چيزي نمانده بود كه شيشه هاي ترك خورده را كه با چسب كنار هم ايستاده بودند از هم جدا كند . قبل از اينكه دوباره باد به پنجره بزند و شيشه ها را از جا در آورد فشاري به چهار چوب پنجره داد و دستگيره زنگ زده را به زحمت پشت قلاب آهني انداخت .از پاي شيشه بلند شد ، يك دور توي اتاق زد و رفت جلوي آيينه قاب نقره اي روي طاقچه كنار عكس بي بي و زل زد تو آيينه ، حالا دو تا قاب عكس روي طاقچه بود ؛ خودش و بي بي .چشمش افتاد به آسمان ابري چشمهايش كه چند شبي بود حسابي گرفته بود ومثل هواي بيرون خيال نداشت باز شود . از سر شب تا حالا چند بار گوشي سياه تلفن را از روي طاقچه برداشته بود و با انگشتهاي لرزان شماره اش را گرفته بود ولي هنوز به پنج آخر نرسيده گوشي را گذاشته بود ، شايد از چشمهاي بي بي خجالت مي كشيد .انگار چند سالي به آيينه نگاه نكرده بود . از ديدن آن همه چين و چروك و موي سفيد ، حسابي تعجب كرده بود . دست راستش را بالا آورد ، عينك ذره بيني را از روي صورتش برداشت و دوباره به آيينه خيره شد . آسمان چشمهايش رعدي زد و شروع به باريدن كرد .قناري سبز پا بزرگي كه در همه اين سالها ، كنار در اتاق ، سر ميخ ، همدم روزهاي بلند تابستان و شبهاي دراز زمستانش بود تركيد و زد زير آواز .امروز سر ‌ظهر خودش آمد جلوي در و يك كاسه آش رشته نذري هم توي دستش بود . خدا مي داند چند دقيقه تو كوچه معطل شد تا كت و شلوار مشكي را از داخل كمد در آورد و روي لباس سفيد اتو زده يقه بلندش بپوشد و بعد از خالي كردن يك شيشه عطر روي آن بييايد دم در .وقتي در را باز كرد او را ديد كه يك كاسه چيني پر از آش مثل لرزانك تو دست لاغرش تكان مي خورد و با دست كم جان ديگر كه يك انگشتر عقيق قرمز كوچك تو انگشتش بود لبه چادر سفيد گلدار را با وسواس دور صورت گردش جمع كرده بود .كاسه آش را گرفته بود و از اينكه چشمهايش بي اختيار به چند تار مو كه دستشان را از بقيه جدا كرده بودند و جلوي چشمهاي آبي كم سويش تاب مي خوردند افتاده بود ، خجالت مي كشيد .قطرات اشك ، آرام آرام از پهناي صورتش پايين مي آمدند ومي افتادند رو لبه هاي كت مشكي كه از ظهر تا حالا يكسره تنش بود . اشكهايش را پاك كرد و خيره شد به كاسه چيني پر از آب لب پنجره كه تنها شاخه گل سرخ گلدان را قيچي كرده بود و داخل آن انداخته بود .از وقتيكه بي بي مرده بود چهار پنج سال مي گذشت . انگار همين ديروز بود ؛ بهشت زهرا ، شب هفت ، چهلم ، سالگرد و حالا او بود و اين همه سالهاي تنهايي .دخترش هم كه ده سال پيش ، قبل از مردن بي بي رفته بود خارج ، همانجا شوهر كرده بود و حتي براي ختم مادرش نيامده بود . بيچاره خودش ، بيچاره بي بي . دستش را به نرمي به سوي تلفن دراز كرد و گوشي را برداشت و شماره را گرفت .
صداي چند تا بوق و بعدهم يك صداي خسته از آن طرف خط :« بفرمايين … الو بفرمايين » .
دل تو دلش نبود و نمي توانست چيزي بگويد . آنقدر جواب نداد تا صدا قطع شد و دوباره صداي بوق آمد .گوشي را گذاشت و براي اينكه نخواهد جواب چشمهاي بي بي را بدهد از كنار طاقچه دور شد . باران كمتر شده بود و صداي رعد و برق هم ديگر نمي آمد .چند سالي بود كه به اين محل آمده بود و او هم مثل خودش تنها بود و هيچ كس را نداشت . خانه اش چند تا خانه آن طرف تر سر كوچه بود و از قاب پنجره قشنگ معلوم بود . غروبها كه دلش مي گرفت مي نشست كنار پنجره و از توي شيشه قديمي و خط دار بيرون را نگاه مي كرد و منتظر مي شد تا چادر سفيد نمازش را سر كند و براي رفتن به مسجد پايش را از خانه بگذارد بيرون .اينبار كه آمد جلوي پنجره باران بند آمده بود و ستاره ها چشمك مي زدند . دستگيره آهني را انداخت و پنجره را نيم باز كرد . نسيم خنكي كه پشت پنجره چوبي حوصله اش سر رفته بود بيشتر از اين منتظر نماند چنگي به شيشه زد وآمد توي اتاق . دلش را به دريا زده بود . دوباره آمد كنار طاقچه و گوشي را برداشت و شماره گرفت . به نظرش آمد كه بي بي لبخند مي زند . پيشاني اش خيس عرق شده بود و مي خواست گوشي سياه رنگ را بگذارد كه صدايي آشنا گفت :« الو بفرمايين »
.بي اختيار و بريده بريده پاسخ داد :« سلام ، مي خواستم … »
كه جواب گرفت : « سلام ، شما هستين بفرمايين … ».
چند لحظه اي ساكت شد و دوباره گفت :« مي خواستم اگر اجازه بدين … »
« اگر اجازه بدين چي ؟ » .انگار تمام زورش را جمع كرده باشد ، سريع جواب داد :« اگر اجازه بدين فردا بيام خواستگاري… » .
سكوت سنگيني حجم اطاق را پر كرد . عرق سرد از روي پيشاني اش شره مي كرد و احساس كرد يقه بسته پيراهن به گلويش فشار مي آورد . صداي آنطرف خط كه جا خورده بود و رنگ شرم و خجالت گرفته بود ،
نرم و سنگين شنيده شد : « قدمتون روي چشم » .

گوشي را گذاشت . يقه پيراهن را باز كرد و نفس عميقي كشيد . اتاق پر از عطر گلهاي شب بوي باغچه شده بود و قناري سر از پا نمي شناخت . نگاهي به عكس بي بي انداخت و رفت كنار پنجره ، حالا بي بي مي خنديد و عكس ماه هم كنار شاخه گل سرخ مهمان گلهاي قرمز كاسه چيني شده بود .

داود رجبی

برچسب‌ها: , , ,

2 نظر to “كاسه چيني”

  1. modir می گوید:

    خیلی خوب می نویسید .

  2. م.ر.چراغي(پريشان) می گوید:

    سلام خسته نباشيد وبلاگتان را به وبلاگ خودم كه كاملا ادبي است لينك كردم چون دنبال سايتهاي ادبي ميگردم .شما ميتوانيد درآرشيو وبلاگها آن را پيدا كنيد اگر چه چند صفحه است.شما هم ميتوانيد سايت ما را به خود پيوند بدهيد تا ادبيات پيوند داشته باشدوجاري باشد.ميتوانيد اين كار راهم نكنيد ما كه پيوند داديم.يا علي .ارشد ادبيات هستم دوست شما

يك پاسخ برايش بگذاريد