پدر من هفته اي يكبار ، بعضي وقتها دو سه بار من و مادرم را از خانه بيرون مي كند . وقتي پدر فرياد مي كشد همسايه ها از پنجره و در خانه ها يشان سرك مي كشند و منتظر مي شوند تا پدر ما را از خانه بيرون بياندازد .انگار فيلم تماشا مي كنند . بعضي ها شان مي خندند .عده اي ديگر ، مادر را به هم نشان مي دهند و وانمود مي كنند دلشان برايمان مي سوزد .يك سري هم منتظر هستند تا پدر دهانش را باز كند و به مادر بد و بيراه بگويد .
من خجالت مي كشم بنويسم پدر چه فحشهاي بدي به مادر مي دهد .پدر انگار تما شاگران را نمي بيند . هر چه مي خواهد يا نمي خواهد ، مي گويد . نمايش هنگامي براي تماشاچيان ديدني مي شود كه پدر از بد و بيراه گفتن خسته مي شود . رنگش قرمز مي شود . بخار مي كند . به صورت خود چنگ مي اندازد . فرياد مي كشد و سرش را به در آهني حياط مي كوبد .هيچ كس جلو نمي آيد . هيچ كس نمي خواهد كه جلو بيايد . چون به قول مادر ، درد نكشيده است . چون اگر بيايد نمايش تمام مي شود . چون مرد نيست .مادر نمي داند خود را از چشم نا محرمها بپوشاند يا مواظب پدر باشد كه سرش را به در آهني حياط نكوبد . چادر را به دندان مي گيرد و سعي مي كند دستهاي پدر را بگيرد . انگار تنها مرد معركه خود اوست .
پدر اما او را نمي بيند . فكر مي كند به در مشت مي زند . مشتها به سر و صورت مادر مي خورد . خون در چادر مي دود و به آن رنگ قرمز مي زند .دندان خون آلود روي زمين مي افتد و صدا مي دهد .مادردرد مي كشد . اما آرام گريه مي كند تا كسي صدايش را نشنود . پدر روي زمين مي افتد . به خود مي پيچد . گريه مي كند . مي سوزد و آب مي شود . مادر چادر را دور او مي كشد و با دست اشكهايش را پاك مي كند . پدر آرام مي شود . نمايش تمام شده است . همسايه ها همانطور كه پيداشان شده بود غيب مي شوند .
انگار از اول هم نبوده اند . كوچه ساكت مي شود . ضجه موره هاي پدربه دل آتش مي زند .پدر انگار چيزي به يادش نمي آيد . از ديدن چادر خوني و صورت كبود مادر جا مي خورد
و مي پرسد : – صورتت چي شده ؟ كي تو رو به اين روز انداخته ؟
و مادر مثل هميشه درد را مي خورد و با خنده كمرنگي جواب مي دهد :
- چيزي نيس . خوب ميشه . بريم تو!
پدر من يك جانباز است . مادر مي گويد پدر من مرد است و بايد به او افتخار كنم .
من به مادرم افتخار مي كنم . چون او زن يك جانباز است .
دسامبر 30, 2007 در t 9:32 ب.ظ |
اییییی دل….
دسامبر 31, 2007 در t 12:10 ب.ظ |
چشمهايم را مي بندم و آن را احساس مي كنم آري
درد را…درد را احساس مي كنم
دسامبر 31, 2007 در t 1:04 ب.ظ |
chi begam ke nagoftanam behtar ast.nefrin be khoshoonate jang.
دسامبر 31, 2007 در t 1:27 ب.ظ |
سلام.ا گرچه جلوی چشمم اشک نمیگذارد خوب بنویسم اما من هم میگویم به پدرت افتخار کن و پای مادرت را ببوس
دسامبر 31, 2007 در t 3:35 ب.ظ |
قشنگ بود.
دسامبر 31, 2007 در t 5:05 ب.ظ |
هنوز یکی دو خط از متنی که نوشتی رو نخونده بودم که احساس کردم در مورد جانباز و خونواده ی جانباز نوشتی… منم عین همین رو دیدم و می بینم در نزدیکی خودم… یک فامیل…
خدا به همه صبر بده
دسامبر 31, 2007 در t 5:14 ب.ظ |
guzalmish.
senin baban neden boyle?
this is eni
دسامبر 31, 2007 در t 7:43 ب.ظ |
بسیار بسیار دلنشین
امیدوارم موفق باشید . از این وبلاگ ها کم داریم .
ژانویه 1, 2008 در t 5:54 ق.ظ |
[...] 2 : داستانی که مجبور کرد بنویسم ، اینجا ببینید [...]
ژانویه 1, 2008 در t 6:24 ق.ظ |
[...] 2 : داستانی که مجبورم کرد بنویسم ، اینجا ببینید [...]
ژانویه 1, 2008 در t 7:26 ق.ظ |
پس بيا و دل نوشته هاي پسري كه پدرش رو از دست داده رو هم بخون
http://www.kalamibapedar.blogfa.com
ژانویه 1, 2008 در t 7:30 ق.ظ |
پس بيا و دل نوشته هاي پسري كه پدرش رو از دست داده رو هم بخون
http://www.kalamibapedar.blogfa.com
ژانویه 1, 2008 در t 9:01 ق.ظ |
salam…
shenide im az in ghese va khejalat zadetar mishavim…
ary…
hanooz hastand shir zaanan ama ma che che kardim???
hiuch!
ژانویه 1, 2008 در t 4:44 ب.ظ |
تکان دهنده است
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
نمیدانم چگونه آنچه در دل دارم بگویم
ژانویه 3, 2008 در t 4:09 ق.ظ |
خیلی خوب بود
ژانویه 3, 2008 در t 10:29 ق.ظ |
چيزي نمي تونم بگم جز اينكه بگم , منم مثل تو ام دادش چي مي شه كرد بايد بسوزيم و بسازيم من نه تو مدرسه آبرو دارم نه تو محل فقط بعضي وقتا كه مي رم مسجد حاج آقا محلمون مي گه بايد به بابام افتخار كنم اگه همين كلمه نبود شايد تا حالا دق مي كردم همه يه چيز به بابام ميگن خدايا خودت كمك كن
ژانویه 15, 2008 در t 4:46 ق.ظ |
اما وضعیت خانواده و نزدیکان درجه اول مانند پدر ومادر و یا همسر و فرزندان شهدا و جانبازان کاملا متفاوت بوده و اصلا قابل قیاس با خود آنها نیست. در میان همه آنها نیز وضعیت فرزندان شهدا و جانبازان شاید مشکلتر باشد. زیرا پدرو مادر ، همسر و یا خواهر و برادر معمولا به آن حدی از رشد و آگاهی فکری ومذهبی و اجتماعی رسیده اند که ضمن تجزیه و تحلیل قضیه بتوانند بنحوی همه مصائب و مشکلات را بعنوان معامله با خداوند حساب نموده و تا حدی آرام شوند (بهرحال خود زمانی عزيزان خود را راهی جبهه ها کرده اند!) اما قضیه فرزندان وکودکان شاهد کاملامتفاوت است.چرا خود را جای آن بچه ای نمیگذاریم که هنوز متولد نشده بابایش شهید شده است ؟! و یا از زمانیکه کمی خوب و بد را فهمیده، پدرش را ساکت و غمگین روی ویلچر دیده واز محبت وحضور واقعی پدر بی بهره مانده است ! چرا خود را جاي همسرا ن جانبازان بالاخص جانبازان (اعصاب، شيميائي وقطع نخاعي ) نمي¬گذاريم كه با سكوت ورضايت همه دردهائي را تحمل ميكنند كه ديگران با همه ادعاهايشان حتي يك هفته يا يك روز هم قادر به تحمل آنها نيستند و چرا ؟! …
جولای 25, 2008 در t 2:52 ب.ظ |
گل من غصه نخور که غصه ها به سر میاد غمت ازدل میره وسپیده ی سحرمیاد