دخترک لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود ولی او را به وضوح نمیبینم , بخار روی شیشه را پوشانده است , دستی روی آن می کشم , ولی تصاویر آن سوی شیشه تار می شود . به ناچار شیشه ماشین را پایین می کشم , حالا بهتر می توانم دخترک را ببینم , زیر شلواری مندرس که پاچه ی بزرگش روی دمپایی های کهنه اش افتاده است و پیراهن کثیف و پاره ای هم شبیه به مانتویی بدون دکمه بر تن دارد و روسری کوچکش که موهای مشکی بلند او را بیشتر نمایان ساخته است و بسته آدامسی در دستان کوچکش دارد . آن چنان محو او شده ام که او را شبیه خودم می بینم و شاید که خودم را شبیه او …چشمانم را می مالم , نمی دانم این چه حالی است که به من دست داده است , بغض گلویم را گرفته است , دستم را برای گرفتن دستش به سوی او دراز می کنم , وای خدای من.. دست او چقدر سرد و بی احساس است , با چشمان قهوه ای یش به من خیره می شود منتظر هستم که چیزی بگوید ولی او همچنان در حالی که دست دیگرش را روی دستم می گذارد به من نگاه می کند . احساس می کنم دخترک دارد دستهایش را با دست من گرم می کند , برای لحظه ای از خود بی خود می شوم و او را در آغوش می گیرم …چکار داری می کنی دختر ..؟؟؟؟ ببند اون شیشه رو ..یخ کردم , مات و مبهوت به خود می آیم , چشمان از حدقه در آمده ی پدر را از داخل آیینه جلوی ماشین می بینم که به من زل زده است به آن سو می نگرم دخترک همچنان لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود , شیشه را بالا می کشم دیگر سایه ای بیش از او نمی بینم , چراغ سبز می شود ماشین به راه می افتد و من نگاهم به دخترک می ماند و در حالی که از او دور می شوم برایش دست تکان می دهم چیزی از دستم به روی صندلی ماشین می افتد چشمانم به بسته آدامس خشک می شود , احساس می کنم خودم را پیش دخترک جا گذاشته ام
برچسبها: behrokh, مامان و بابا و دخترشون, آدامس, بهرخ, بهرخ ناصری, داستان کوتاه
ژانویه 1, 2008 در t 11:41 ق.ظ |
داستان جالبي بود. البته غم انگيز
ژانویه 1, 2008 در t 8:19 ب.ظ |
واقعیت اینه که شرعاً اون دختر و امثال او، در مبلغ پولی که در جیب من و شماست، سهم دارن اما ما پرداخت نکردهایم تا او را اینگونه ببینیم.
ژانویه 2, 2008 در t 9:03 ق.ظ |
علیکم سلام.
ما نیز …
ژانویه 2, 2008 در t 11:52 ق.ظ |
سلام مهربون
باران پاييزی به روز شده با ادامه مطالبم در مورد تمدن ايران و ايرانی ۷
حضور گرم شما عزيز رو مي طلبه تا با نظر زيبای شما دوست عزيز ايرادات کار خودم روبهتر بدونم در مورد نگارش و چگونگی نگارش
منتظر هستم نازنين دير نکنی که اصلا طاقت دوری عزيز مثل شما رو ندارم
بيشتر از اين چشم انتظارم نذار
ژانویه 2, 2008 در t 2:47 ب.ظ |
سلام،
از اينکه «ليست وبلاگهای بهروز شده» را برای معرفی وبلاگ خوبتان به ديگر دوستان انتخاب کرديد متشکريم. لينک شما به ليست ما اضافه شد و اميدواريم پس از اين دوستان جديدی از اين طريق با وبلاگ شما آشنا شوند.
اين ليست که چهار سال از عمرش میگذرد شامل حدود دوهزار لينک است که بر اساس زمان بروزرسانی (آپديت) وبلاگها مرتب میشود؛ يعنی بعد از هربار نوشتن يادداشت جديد، لينک شما به صدر ليست خواهد آمد و تا بيست و چهار ساعت بصورت پررنگ خواهد ماند.
برای اعلام به روز شدن وبلاگ، بايد آدرس وبلاگ شما به اصطلاح پينگ شود. برخی سيستمها مانند بلاگ اسپات به صورت خودکار اين کار را انجام میدهند ولی برخی ديگر بايد دستی پينگ شوند. برای پينگ کردن کافيست بعد از آپديت (به روز رسانی) و نوشتن یادداشت جدید، آدرس وبلاگ خود را در کادر مخصوص پينگ در بالای صفحه اصلی ليست وارد کرده و بر روی دکمه «ارسال پينگ» کليک کنيد تا در عرض چند دقيقه، لينک شما به بالای ليست بيايد و دوستان از يادداشت جديد در وبلاگتان مطلع شوند.
البته چون چند وقتی است سايت بلاگرولينگ (که برای اعلام به روز رسانی از آن استفاده میشود) دچار مشکل شده، شايد بعد از ده دقيقه پينگ عمل نکند که بايد دوباره پينگ کنيد. برای برطرف کردن اين مشکل کاری از دست من ساخته نيست؛ چون سايت بلاگرولينگ بعد از پنج سال ارايه منظم خدمات، اکنون هيچ کاری برای رفع اين مشکل نمیکند. با اينحال سعی خواهم کرد خودم سيستم جديدی را برای اعلام به روز رسانی طراحی کنم.
با تشکر
مارس 14, 2008 در t 7:40 ق.ظ |
من هم داستان كوتاه مي نويسم
وقت نكردم داستان شما رو كامل بخونم اميدوارم تو واسه داستان كوتاه من وقت داشته باشي