پرواز در قفس

دانه ها را روي آسفالت نمدار كنار باغچه ريخت و پاكت كاغذي را روي خطهاي هميشگي تا زد. روي نيمكت چوبي ، زير سايه چنار سر به آسمان كشيده انتهاي پارك نشست و نگاهش را روي دانه ها پهن كرد.
هنوز خيلي زود بود. چشمان سياهش را كه در گودي گونه هاي برآمده و در سايه ابروان پر پشت ، كوچكتر نشان مي داد از دانه ها گرفت و آرام در پارك گرداند.
كمي آن طرف تر ، كلاغ سياهي را ديد كه در بين درختان ، پاورچين قدم مي زد و با منقار بلندش برگهاي خشك و پوسيده را زير و رو مي كرد. دور ميدان بزرگ وسط پارك زنها و مردهايي كه لباس ورزشي بر تن داشتند نرم و آهسته مي دويدند. سر آخر هم باغبان پا به سن گذاشته اي را ديد كه چند جعبه چوبي پر از گلهاي نارنجي و بنفش را با چرخ دستي به آن سوي پارك مي برد.
بيشتر از آدمهاي داخل پارك پرنده ها يش را مي شناخت. خوب مي دانست كه چه وقت و كجا ، سر و كله كدامشان پيدا مي شود. حتي برايشان نام هم انتخاب كرده بود و آنها را به اسم صدا مي زد. سايه سياه و خاكستري تپل و اخمو كه روي آسفالت مقابل رويش افتاد ، نگاهش زود تر از آنها بالاي اولين شاخه درخت كنار باغچه نشسته بود و همراهشان روي دانه ها سرازير شد. به ندرت كسي از آن گوشه دنج پارك عبور مي كرد. كبوترها هم كه روي زمين مي نشستند با خيال راحت به دانه ها نوك مي زدند .
از اينكه تا حالا پيدايش نشده بود حسابي تعجب كرده بود و نگراني رفته رفته در چشمهاي سياهش رنگ مي گرفت. چند سالي بود كه هر روز صبح دو تايي روي همين نيمكت مي نشستند و ساعتها بدون اينكه خسته شوند كبوترها را تماشا مي كردند. درست از همان موقعي كه با هم ، باز نشسته شدند. چند بار پله هاي سنگي بالاي پارك را بر انداز كرد ولي هيچ خبري از او نبود. پرنده ها كه حالا حسابي سير شده بودند با يكديگر بازي مي كردند ؛ اخمو پف كرده بود ، مي غريد و دور خودش مي چرخيد. نمي دانست چه كار بايد بكند. بازي پرنده ها هم لذت هميشگي را نداشت. اين بار اولي بود كه دوستش بي خبر، نيامده بود. ديروز كه حالش خوب بود و كلي هم از نوه اش صحبت كرده بود. اين پا و آن پا كرد و از جايش بلند شد. تپل و يكي دو كبوتر ديگر كه نزديك نيمكت راه مي رفتند سنگين بال زدند و آنطرفتر پايين آمدند. چند لحظه بعد دوباره روي نيمكت چوبي نشسته بود و با بي ميلي به كبوترها چشم دوخته بود.
صداي بال زدن كبوترها بادكنك فكر و خيال بالاي سرش را تركاند. خنده كم جاني لبهاي پلاسيده اش را ترك انداخت و روي نيمكت جا به جا يش كرد ؛ دوستش به او نزديك شده بود. پيرمردي كه به هم ريخته نشان مي داد آرام و بي صدا گوشه نيمكت چوبي نشست و قفسي كوچكي را كه در دست داشت روي پاهاي به هم چسبيده اش گذاشت .
پرنده كوچك خاكي رنگ كه پرهاي زرد خوشرنگي در بال و لكه قرمزي روي پيشانيش داشت روي چوب باريكي نشسته بود و گردنش را بالا مي كشيد تا كبوترها را بهتر ببيند.
- تا حالا كجا بودي ؟ چرا اينقد دير كردي ؟
بغض در گلوي پيرمرد گره خورده بود و لبهايش به هم دوخته شده بود.
پيرمرد طاقت نياورد و از پشت شيشه هاي بزرگ عينك كه دسته هاي فلزي آن در پا زلفي هاي بلند و سفيد صورتش گم شده بود نگاه سردي به او انداخت و با دست ديوار سنگي بالاي پارك را نشان داد. جوانكي كه عينك سياهي بر چشم داشت در پياده روي بيرون پارك ايستاده بود و با اشاره دست چيزي را به پيرمرد مي گفت.
- اون كيه ؟ چي داره ميگه ؟
بغض پيرمرد تركيد .
- پسرم… پسرمه .
- پسرت ! خب چي ميگه ؟
پيرمرد قفس سيمي ريز بافت را كه با مهره هاي رنگين تزيين شده بود در سينه اش جمع كرد و در حاليكه قطره هاي اشك روي مژه هاي كوتاهش سنگيني مي كردند جواب داد :
- مي خواد منو بذاره آسايشگاه.
- آسايشگاه ؟
دانه اشك درشتي روي شانه پرنده چكيد و او را تر كرد.
- زنش ميگه اگه من توي خونه باشم پسرشون خوب تربيت نميشه ؟ مي فهمي ؟
دوستش با چشمهاي گرد شده او را نگاه مي كرد و قبل از اينكه چيزي بگويد ، پيرمرد ادامه داد :
- تو هم فكر مي كني اگه من تو خونه باشم نوه ام بد بار مياد ؟ نوه خودم ، كه از پسرم هم بيشتر دوستش دارم !
- پيرمرد هقي زد و بريده بريده گفت :
- به خدا من با اونا هيچ كاري ندارم. اصلا قول ميدم با نوه ام هم ديگه بازي نكنم !
كبوترها محكم بال زدند و از روي آسفالت كنده شدند. حالا همه اشان روي شاخه درخت بودند. پسر پيرمرد با عجله به سمت آنها مي آمد.
- هنوز كه نشستي ! من چند ساعت مرخصي گرفتم تا شما رو برسونم و برگردم.
صداي پيرمرد در گلويش شكسته شد و نگاهش به كف قفس سكته كرد.
وقتي جوان كنار آنها رسيد منتظر جواب نشد. دست پدرش را گرفت و در حاليكه او را از روي نيمكت جدا مي كرد ادامه داد :
- اون قفس رو هم بذار اينجا باشه. مگه يادت رفته براي چي اومديم اينجا ؟
چشمهاي پيرمرد بر عكس صداي خفه و بدون زنگش ناباورانه التماس مي كردند.
- تو رو خدا دوباره شروع نكن بابا ! ما قبلا حرفامون رو زديم. اونجا هم براي شما خوبه ، هم خيال ما راحته !
پيرمرد حرفش را قورت داد و همراه دوستش از روي نيمكت بلند شد. قفس دستبافت را به او داد و دستش را فشرد. جوان به ساعتش نگاه كرد و با شتاب به راه افتاد. پيرمرد ديگر چيزي نگفت و تا وقتيكه در پشت ديوار سنگي و سبز پارك ناپديد شد ، چند بار ديگر هم سرش را برگرداند و دوستش را نگاه كرد.
هميشه سر ظهر صف كوتاهي از دختر بچه ها كه ترانه هاي كودكانه بر لب داشتند ، از جلوي نيمكتشان عبور مي كردند و دو پيرمرد در حاليكه ترانه آنها را زمزمه مي كردند از پله هاي سنگي پارك بالا مي رفتند. امروز ظهر وقتي دختر بچه ها زير درخت چنار رسيدند پرنده كوچكي كه گل خوشرنگ قرمزي روي پيشانيش داشت از بالاي شاخه هاي درخت با آنها هم آواز شده بود. وقت رفتن بود.

برچسب‌ها: , , , , , , , , ,

4 نظر to “پرواز در قفس”

  1. محسن می گوید:

    سلام آقا داوود. نمیدونم این پست شما رو کی تو بالاترین لینک کرده بود که ما باز بفهمیم این دنیا چقدر کوچیکه!!!!!
    داستانت رو خوندم کپل خاکستری اخموی … نمی دونم چرا ولی زیاد به با سیستم من جور در نیومد. نه اینکه نوشته تو خوب نبود! نه، من زیاد حال نکردم. سعی می کنم به خدا حالم رو درست کنم. گیر نده دیگه

  2. Maryam می گوید:

    امان از این دنیای لعنتی

  3. Ara Ohanian می گوید:

    Ba Salam
    Weblog e Besyar Jalebi Darin
    Mikhastam Bahatoon Tabadole link konam
    Agar Khastin etela Bedin

    ba Tashakor
    Ara Ohanian
    FazMide@Gmail.com
    http://www.FazMide.Com

  4. فرزام شيرزادي می گوید:

    ارادتمندم.
    من هم شما را لينك دادم.
    ارادت.

يك پاسخ برايش بگذاريد