Archive for the ‘بهرخ ناصری’ Category

آدامس

ژانویه 1, 2008

دخترک لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود ولی او را به وضوح نمیبینم , بخار روی شیشه را پوشانده است , دستی روی آن می کشم , ولی تصاویر آن سوی شیشه تار می شود . به ناچار شیشه ماشین را پایین می کشم , حالا بهتر می توانم دخترک را ببینم , زیر شلواری مندرس که پاچه ی بزرگش روی دمپایی های کهنه اش افتاده است و پیراهن کثیف و پاره ای هم شبیه به مانتویی بدون دکمه بر تن دارد و روسری کوچکش که موهای مشکی بلند او را بیشتر نمایان ساخته است و بسته آدامسی در دستان کوچکش دارد . آن چنان محو او شده ام که او را شبیه خودم می بینم و شاید که خودم را شبیه او …چشمانم را می مالم , نمی دانم این چه حالی است که به من دست داده است , بغض گلویم را گرفته است , دستم را برای گرفتن دستش به سوی او دراز می کنم , وای خدای من.. دست او چقدر سرد و بی احساس است , با چشمان قهوه ای یش به من خیره می شود منتظر هستم  که چیزی بگوید ولی او همچنان در حالی که دست دیگرش را روی دستم می گذارد به من نگاه می کند . احساس می کنم دخترک دارد دستهایش را با دست من گرم می کند , برای لحظه ای از خود بی خود می شوم و او را در آغوش می گیرم …چکار داری می کنی دختر ..؟؟؟؟ ببند اون شیشه رو ..یخ کردم , مات و مبهوت به خود می آیم , چشمان از حدقه در آمده ی پدر را از داخل آیینه جلوی ماشین می بینم که به من زل زده است به آن سو می نگرم دخترک همچنان لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود , شیشه را بالا می کشم دیگر سایه ای بیش از او نمی بینم , چراغ سبز می شود ماشین به راه می افتد و من نگاهم به دخترک می ماند و در حالی که از او دور می شوم برایش دست تکان می دهم چیزی از دستم به روی صندلی ماشین می افتد چشمانم به بسته آدامس خشک می شود , احساس می کنم خودم را پیش دخترک جا گذاشته ام