Archive for the ‘بهروز ناصری’ Category

از پایین به بالا افتادن

مارس 21, 2008

آن قدر نرم است كه تا دو سه متري فرو مي روم انگار روي تشك فنري افتاده ام چند بار بالا و پائين مي روم ، كمي بعد آن قدر آرام شده ام كه بتوانم دور و برم را تشخيص بدهم …خدايا اينجا كجاست؟ چمنزاري بزرگ ، كه تا چشم كار مي كند گل و گياه است و روي درختان به جاي ميوه ، مرواريد آويزان استمن اينجا چكار مي كنم ؟ از محل سقوط تا بي نهايت يك خط روشن به هوا برخاسته است ، گويي لابلاي چمنها حفره وجود دارد ، كه از آنها نور بيرون زده است .
دست و پايم را جمع مي كنم و به راه مي افتم ، چمن زير پايم خيلي نرم است ، اين را پاي بدون كفشم مي گويد ، انگار در برف قدم مي زنم … نه …نه راه رفتن در برف صدايي دارد ، ولي من صدايي نمي شنوم ، پايم را روي اولين حفره مي گذارم ، ولی نور از پايم هم عبور مي كند ، بهت زده زانو مي زنم و به طرف حفره اي كه روبرويم قرار دارد خم مي شوم …خداي من چه مي بينم …ابرهاي كوچك و بزرگ ، تيره و روشن … و آنطرف پائينتر كوههاي اطراف شهر … پس من اين بالايم ! چطور از پائين به بالا افتاده ام؟!!
وحشت سراسر وجودم را در بر می گيرد می لرزم ولي سردم نيست دندانهايم بهم مي خورد ولي باز صدايي نمي شنوم چند بار دهانم را تا مي توانم باز كنم و آ آ آ آ آ آ مي گويم تا شايد اگر گوشم را هوا گرفته باشد خالي شود ، توفيري ندارد برمي گردم ، ولي مسير آمدنم اصلاً آشنا نيست … مگر نه اينكه جاي پايم باید مي ماند ؟!
به سمت چپ مي پيچم ،دو سه قدم برمي دارم ..نه باز همانجا هستم ،به سمت راست مي چرخم و دور مي شوم انگار
چمن زير پايم با من حركت مي كند… پس من يك جا ثابتم ؟! شايد!
تلالو دانه هاي مرواريد زير پايم وسوسه ام مي كند خم می شوم و چند تا از آنها را برمی دارم ولي دانه هاي مرواريد به پایین می غلطند گويي حفره اي در كف دست دارم . نگاه مي كنم ،اينطور نيست دوباره سعي مي كنم نه نمي شوددانه هاي مرواريد دور تا دورم را فرا گرفته اند دوباره سعي مي كنم، بي فايده است
صدايي مرا فرا مي خواند .. ،بابايي ..بابايي پاشو .باورم نمی شود که گوش هایم مي شنوند چشمهايم را مي مالم صداي فاطمه دخترم است .
….بابا آقا بالاخره من نفهميدم اين تخت مال تويه يا من ؟ اينا چيه ريختي رو تخت من ! فقط صداست ، هر چي دور و برم را نگاه مي كنم فاطمه را نمي بينم راست مي گويد من روي تخت او دراز كشيده ام ..دور تا دور روي تخت پر است از مرواريد هاي ريز و درشتي كه درخشش آنها چشم را خيره مي كند
بلند مي شوم و از تخت پايين مي آيم آآآآآآي ي ي ي سقوطي ديگر ، ولي احساس سقوط ندارم ، احساسی شبيه به هنگام بالا رفتن آسانسور ،اين بار هم به بالا مي افتم ،بالا افتادنم سرعت مي گيرد .اين بار روي يك تكه ابر بزرگ و روشن مي افتم ، تكه
ابر روشن آن قدر نرم است كه تا دو سه متری فرو مي روم ،انگار روي تشك فنري افتاده ام ،چند بار بالا و پائين ميشوم
پاشو مرد….. پاشو .. و بعد صدايي ديگر كه ; ولش كن مامان ..من الان مي دونم چطوري بيدارش كنم ..خيلی سعی می کنم ولی دست و پايم در اختيارم نيست احساس می کنم که صورتم خيس شده است .چشمهايم را باز می کنم اين بار فاطمه را می بينم با يک ليوان خالی در دست . مادرش همان طور که به من نزديک می شود ، دستان پر از مرواریدش را به طرف من دراز می کند و می گويد : پاشو ..اين گردنبند به تو نگاه می کنه.. رشته اش پاره شده ببين می تونی درستش کنی؟