پرواز در قفس

مه 28, 2008 by

دانه ها را روي آسفالت نمدار كنار باغچه ريخت و پاكت كاغذي را روي خطهاي هميشگي تا زد. روي نيمكت چوبي ، زير سايه چنار سر به آسمان كشيده انتهاي پارك نشست و نگاهش را روي دانه ها پهن كرد.
هنوز خيلي زود بود. چشمان سياهش را كه در گودي گونه هاي برآمده و در سايه ابروان پر پشت ، كوچكتر نشان مي داد از دانه ها گرفت و آرام در پارك گرداند.
كمي آن طرف تر ، كلاغ سياهي را ديد كه در بين درختان ، پاورچين قدم مي زد و با منقار بلندش برگهاي خشك و پوسيده را زير و رو مي كرد. دور ميدان بزرگ وسط پارك زنها و مردهايي كه لباس ورزشي بر تن داشتند نرم و آهسته مي دويدند. سر آخر هم باغبان پا به سن گذاشته اي را ديد كه چند جعبه چوبي پر از گلهاي نارنجي و بنفش را با چرخ دستي به آن سوي پارك مي برد.
بيشتر از آدمهاي داخل پارك پرنده ها يش را مي شناخت. خوب مي دانست كه چه وقت و كجا ، سر و كله كدامشان پيدا مي شود. حتي برايشان نام هم انتخاب كرده بود و آنها را به اسم صدا مي زد. سايه سياه و خاكستري تپل و اخمو كه روي آسفالت مقابل رويش افتاد ، نگاهش زود تر از آنها بالاي اولين شاخه درخت كنار باغچه نشسته بود و همراهشان روي دانه ها سرازير شد. به ندرت كسي از آن گوشه دنج پارك عبور مي كرد. كبوترها هم كه روي زمين مي نشستند با خيال راحت به دانه ها نوك مي زدند .
از اينكه تا حالا پيدايش نشده بود حسابي تعجب كرده بود و نگراني رفته رفته در چشمهاي سياهش رنگ مي گرفت. چند سالي بود كه هر روز صبح دو تايي روي همين نيمكت مي نشستند و ساعتها بدون اينكه خسته شوند كبوترها را تماشا مي كردند. درست از همان موقعي كه با هم ، باز نشسته شدند. چند بار پله هاي سنگي بالاي پارك را بر انداز كرد ولي هيچ خبري از او نبود. پرنده ها كه حالا حسابي سير شده بودند با يكديگر بازي مي كردند ؛ اخمو پف كرده بود ، مي غريد و دور خودش مي چرخيد. نمي دانست چه كار بايد بكند. بازي پرنده ها هم لذت هميشگي را نداشت. اين بار اولي بود كه دوستش بي خبر، نيامده بود. ديروز كه حالش خوب بود و كلي هم از نوه اش صحبت كرده بود. اين پا و آن پا كرد و از جايش بلند شد. تپل و يكي دو كبوتر ديگر كه نزديك نيمكت راه مي رفتند سنگين بال زدند و آنطرفتر پايين آمدند. چند لحظه بعد دوباره روي نيمكت چوبي نشسته بود و با بي ميلي به كبوترها چشم دوخته بود.
صداي بال زدن كبوترها بادكنك فكر و خيال بالاي سرش را تركاند. خنده كم جاني لبهاي پلاسيده اش را ترك انداخت و روي نيمكت جا به جا يش كرد ؛ دوستش به او نزديك شده بود. پيرمردي كه به هم ريخته نشان مي داد آرام و بي صدا گوشه نيمكت چوبي نشست و قفسي كوچكي را كه در دست داشت روي پاهاي به هم چسبيده اش گذاشت .
پرنده كوچك خاكي رنگ كه پرهاي زرد خوشرنگي در بال و لكه قرمزي روي پيشانيش داشت روي چوب باريكي نشسته بود و گردنش را بالا مي كشيد تا كبوترها را بهتر ببيند.
– تا حالا كجا بودي ؟ چرا اينقد دير كردي ؟
بغض در گلوي پيرمرد گره خورده بود و لبهايش به هم دوخته شده بود.
پيرمرد طاقت نياورد و از پشت شيشه هاي بزرگ عينك كه دسته هاي فلزي آن در پا زلفي هاي بلند و سفيد صورتش گم شده بود نگاه سردي به او انداخت و با دست ديوار سنگي بالاي پارك را نشان داد. جوانكي كه عينك سياهي بر چشم داشت در پياده روي بيرون پارك ايستاده بود و با اشاره دست چيزي را به پيرمرد مي گفت.
– اون كيه ؟ چي داره ميگه ؟
بغض پيرمرد تركيد .
– پسرم… پسرمه .
– پسرت ! خب چي ميگه ؟
پيرمرد قفس سيمي ريز بافت را كه با مهره هاي رنگين تزيين شده بود در سينه اش جمع كرد و در حاليكه قطره هاي اشك روي مژه هاي كوتاهش سنگيني مي كردند جواب داد :
– مي خواد منو بذاره آسايشگاه.
– آسايشگاه ؟
دانه اشك درشتي روي شانه پرنده چكيد و او را تر كرد.
– زنش ميگه اگه من توي خونه باشم پسرشون خوب تربيت نميشه ؟ مي فهمي ؟
دوستش با چشمهاي گرد شده او را نگاه مي كرد و قبل از اينكه چيزي بگويد ، پيرمرد ادامه داد :
– تو هم فكر مي كني اگه من تو خونه باشم نوه ام بد بار مياد ؟ نوه خودم ، كه از پسرم هم بيشتر دوستش دارم !
– پيرمرد هقي زد و بريده بريده گفت :
– به خدا من با اونا هيچ كاري ندارم. اصلا قول ميدم با نوه ام هم ديگه بازي نكنم !
كبوترها محكم بال زدند و از روي آسفالت كنده شدند. حالا همه اشان روي شاخه درخت بودند. پسر پيرمرد با عجله به سمت آنها مي آمد.
– هنوز كه نشستي ! من چند ساعت مرخصي گرفتم تا شما رو برسونم و برگردم.
صداي پيرمرد در گلويش شكسته شد و نگاهش به كف قفس سكته كرد.
وقتي جوان كنار آنها رسيد منتظر جواب نشد. دست پدرش را گرفت و در حاليكه او را از روي نيمكت جدا مي كرد ادامه داد :
– اون قفس رو هم بذار اينجا باشه. مگه يادت رفته براي چي اومديم اينجا ؟
چشمهاي پيرمرد بر عكس صداي خفه و بدون زنگش ناباورانه التماس مي كردند.
– تو رو خدا دوباره شروع نكن بابا ! ما قبلا حرفامون رو زديم. اونجا هم براي شما خوبه ، هم خيال ما راحته !
پيرمرد حرفش را قورت داد و همراه دوستش از روي نيمكت بلند شد. قفس دستبافت را به او داد و دستش را فشرد. جوان به ساعتش نگاه كرد و با شتاب به راه افتاد. پيرمرد ديگر چيزي نگفت و تا وقتيكه در پشت ديوار سنگي و سبز پارك ناپديد شد ، چند بار ديگر هم سرش را برگرداند و دوستش را نگاه كرد.
هميشه سر ظهر صف كوتاهي از دختر بچه ها كه ترانه هاي كودكانه بر لب داشتند ، از جلوي نيمكتشان عبور مي كردند و دو پيرمرد در حاليكه ترانه آنها را زمزمه مي كردند از پله هاي سنگي پارك بالا مي رفتند. امروز ظهر وقتي دختر بچه ها زير درخت چنار رسيدند پرنده كوچكي كه گل خوشرنگ قرمزي روي پيشانيش داشت از بالاي شاخه هاي درخت با آنها هم آواز شده بود. وقت رفتن بود.

از پایین به بالا افتادن

مارس 21, 2008 by

آن قدر نرم است كه تا دو سه متري فرو مي روم انگار روي تشك فنري افتاده ام چند بار بالا و پائين مي روم ، كمي بعد آن قدر آرام شده ام كه بتوانم دور و برم را تشخيص بدهم …خدايا اينجا كجاست؟ چمنزاري بزرگ ، كه تا چشم كار مي كند گل و گياه است و روي درختان به جاي ميوه ، مرواريد آويزان استمن اينجا چكار مي كنم ؟ از محل سقوط تا بي نهايت يك خط روشن به هوا برخاسته است ، گويي لابلاي چمنها حفره وجود دارد ، كه از آنها نور بيرون زده است .
دست و پايم را جمع مي كنم و به راه مي افتم ، چمن زير پايم خيلي نرم است ، اين را پاي بدون كفشم مي گويد ، انگار در برف قدم مي زنم … نه …نه راه رفتن در برف صدايي دارد ، ولي من صدايي نمي شنوم ، پايم را روي اولين حفره مي گذارم ، ولی نور از پايم هم عبور مي كند ، بهت زده زانو مي زنم و به طرف حفره اي كه روبرويم قرار دارد خم مي شوم …خداي من چه مي بينم …ابرهاي كوچك و بزرگ ، تيره و روشن … و آنطرف پائينتر كوههاي اطراف شهر … پس من اين بالايم ! چطور از پائين به بالا افتاده ام؟!!
وحشت سراسر وجودم را در بر می گيرد می لرزم ولي سردم نيست دندانهايم بهم مي خورد ولي باز صدايي نمي شنوم چند بار دهانم را تا مي توانم باز كنم و آ آ آ آ آ آ مي گويم تا شايد اگر گوشم را هوا گرفته باشد خالي شود ، توفيري ندارد برمي گردم ، ولي مسير آمدنم اصلاً آشنا نيست … مگر نه اينكه جاي پايم باید مي ماند ؟!
به سمت چپ مي پيچم ،دو سه قدم برمي دارم ..نه باز همانجا هستم ،به سمت راست مي چرخم و دور مي شوم انگار
چمن زير پايم با من حركت مي كند… پس من يك جا ثابتم ؟! شايد!
تلالو دانه هاي مرواريد زير پايم وسوسه ام مي كند خم می شوم و چند تا از آنها را برمی دارم ولي دانه هاي مرواريد به پایین می غلطند گويي حفره اي در كف دست دارم . نگاه مي كنم ،اينطور نيست دوباره سعي مي كنم نه نمي شوددانه هاي مرواريد دور تا دورم را فرا گرفته اند دوباره سعي مي كنم، بي فايده است
صدايي مرا فرا مي خواند .. ،بابايي ..بابايي پاشو .باورم نمی شود که گوش هایم مي شنوند چشمهايم را مي مالم صداي فاطمه دخترم است .
….بابا آقا بالاخره من نفهميدم اين تخت مال تويه يا من ؟ اينا چيه ريختي رو تخت من ! فقط صداست ، هر چي دور و برم را نگاه مي كنم فاطمه را نمي بينم راست مي گويد من روي تخت او دراز كشيده ام ..دور تا دور روي تخت پر است از مرواريد هاي ريز و درشتي كه درخشش آنها چشم را خيره مي كند
بلند مي شوم و از تخت پايين مي آيم آآآآآآي ي ي ي سقوطي ديگر ، ولي احساس سقوط ندارم ، احساسی شبيه به هنگام بالا رفتن آسانسور ،اين بار هم به بالا مي افتم ،بالا افتادنم سرعت مي گيرد .اين بار روي يك تكه ابر بزرگ و روشن مي افتم ، تكه
ابر روشن آن قدر نرم است كه تا دو سه متری فرو مي روم ،انگار روي تشك فنري افتاده ام ،چند بار بالا و پائين ميشوم
پاشو مرد….. پاشو .. و بعد صدايي ديگر كه ; ولش كن مامان ..من الان مي دونم چطوري بيدارش كنم ..خيلی سعی می کنم ولی دست و پايم در اختيارم نيست احساس می کنم که صورتم خيس شده است .چشمهايم را باز می کنم اين بار فاطمه را می بينم با يک ليوان خالی در دست . مادرش همان طور که به من نزديک می شود ، دستان پر از مرواریدش را به طرف من دراز می کند و می گويد : پاشو ..اين گردنبند به تو نگاه می کنه.. رشته اش پاره شده ببين می تونی درستش کنی؟

طعم گس خرمالو

ژانویه 27, 2008 by


صداي ماشين كه همراه گرد و غبار تو سكوت  كوچه بلند شد از پاي بخاري جست زد و آمد كنار پنجره . كف دستش را به شيشه بخار گرفته كشيد و صورت گردش را به شيشه چسباند . از پشت شيشه برايش دست تكان داد . گنجشكها روي سرشاخه هاي بدون برگ درخت خرمالو به پيشاني سوراخ خرمالوهاي رسيده و آبدار نوك مي زدند .

چشمانش تا جائيكه مي توانستند پسر و نوه هايش را در حياط دنبال كردند . وقتي پسرش كه كت و شلوار سورمه اي به تن داشت ، از كنار حوض بدون آب وسط  حياط گذشت  ديگر او را نديد . صداي پايش را روي پله ها مي شنيد ؛ مثل هميشه آرام  و كشدار . دستي به روسري گلدارش زد  كه  آن را زير گلو سنجاق زده بود . پسر در را  كه باز كرد  و پايش را داخل اتاق گذاشت ، پشت به پنجره ايستاده بود . گنجشكها را نمي ديد  ولي  صداي  جيك جيك شان  و صداي بازي  بچه ها را در حياط  مي شنيد .

روي انگشتان پاهايش بلند شد .  دستش را دور گردن پسر حلقه كرد و او را بوسيد .

– خوش اومدي مادر !

 ماهها بود كه از او و بچه ها خبري نبود . شايد براي همين بود که بوسه اش را آبدارتر كرد . انگشتا ن سرد و كوچكش در دست گرم  پسر بود و دست در دست هم در اتاق قدم مي زدند . كنار پنجره كه رسيدند بچه ها در حياط  گرگم به هوا بازي  مي كردند و گنجشكها از روي اين شاخه به آن شاخه مي پريدند . آفتاب كه از لاي شاخه هاي خرمالو روي صورتش  مي نشست ، شيريني خرمالوهاي  قرمز را  كه ماه ها جلوي  چشمانش  آويزان بودند و آن ها را نچشيده بود در دهانش مي ريخت  .

قوري چيني را از روي سماور برداشت و به  پسر نگاه  كرد .  پسر  كنار بخاري نشسته  بود و به او لبخند  مي زد . استكان كوچكي  را كه هر شب دستمال مي كشيد  و برق مي انداخت پر از چاي كرد و همراه گلخندي تو سيني كوچك مسي گذاشت . دستش را  به كمر گرفت و با دست ديگر سيني را از روي  زمين  برداشت . به سختي كمرش را نيم راست كرد و آهسته در اتاق راه افتاد . سيني  چاي  را  جلوي  پاي  پسر گذاشت و كنارش نشست .

– چرا اينقدر دير اومدي مادر ؟

دلش پر از درد بود . دردهايي كه روزها و شبها در تنهايي خانه بارها و بارها با خود واگويه كرده بود و حالا كه او در كنارش نشسته بود هيچ كدامشان را نمي توانست به زبان بياورد .

به پسر چاي تعارف كرد .

– نوش جونت مادر… تازه دمه !

دستش را دور گردن پسر انداخت و صورتش را روي شانه  او گذاشت .  نفس هاي گرم پسر در چين هاي صورتش مي خزيد و قلقلكش مي داد .

– چايت سرد نشه مادر !

 و لحظه اي  بعد ترسيد . مبادا چاي مثل هر شب سرد و كدر شود . نه امشب ديگر نه . دستش را دراز كرد و استكان چاي را از تو نعلبكي گلدار برداشت  و به پسر خيره شد .

– امشب ديگه دست مادر رو بر نگردون .

صداي ماشين ترسش را در استكان چاي خيساند .  با سر آستين پيراهن  اشك چشمهايش را پاك كرد و استكان  ولرم  چاي را  توي  نعلبكي گذاشت .از پاي بخاري بلند شد و آمد كنار پنجره . دستي به شيشه كشيد . صدا نزديك و نزديكتر شد و زمانيكه مي خواست  پسر را ببيند  كه پا در حياط مي گذارد  صدا دورتر و دورتر شد .

آفتاب هيچ گرمايي نداشت  و آرام از دستان درخت خرمالو پايين مي رفت . بچه ها در حياط نبودند . تنها  گنجشكها بودند  كه روي  شاخه ها  بالا و پايين مي پريدند و سرشاخه هاي نازك درخت را مانند سوزن در تن  قرمز و تبدار آفتاب فرو مي كردند .

آفتاب  روي شيشه  پنجره  خون گريه مي كرد  و استكان  سرد  چاي  كنار بخاري  به  سياهي  مي زد . دهان خشكش  از  طعم گس خرمالو بد مزه شده بود . پسر اين بار هم  نيامده بود … .

شکوفه های بادام

ژانویه 13, 2008 by

در را که بست پرده آبی رنگ پریده را کنار زد و همانجا بالای پله ها ، جلوی در توالت نشست سر پله سنگی و لمبر داد به دیوار سیمانی پوست پوست شده و زل زد به آسمان .
نفهمیدم نمازش را سلام داد یا شکستش . نیم خیز شد و دست انداخت تو دستگیره در . چشمهایش گرد شده بود . در قیجی صدا کرد و چهار چوب آهنی به طرف داخل کشیده شد . نگاهش سر پله ها گره خورده بود و از جا کنده شد . با چادر نماز سفید گلدار بدون اینکه چیزی پایش کند دنبال نگاه دوید توی حیاط . باد سرد خورد توی صورتم .
– عزیز ! چی شده ؟ چرا اینجا نشستی ؟ چرا رنگت پریده ؟!
آسمان غرید ، تیله شیشه ای چهار پر مثل ماهی از تو دستم ول شد و قل خورد رو جانماز . دست پدر را گرفته بود و با تمام زورش می خواست از سر پله ها جدایش کند .
– عزیز ! بلن شو خیس شدی مرد … خدایا چه خاکی تو سر کنم ؟!
پدر تکان نمی خورد . انگار به دیوار چسبیده بود . ترسیدم و دست انداختم دور پاهای لرزان آبجی که از وقتی پدر کلید توی در انداخته بود همانطور پشت شیشه شره کرده ، تو چهارچوب پنجره قاب شده بود و چشم زده بود به پرده آبی پشت در .
چند روزی بود که تمام شکوفه های سفید و صورتی تک درخت بادام گوشه حیاط باز شده بود و خانه پر شده بود از بوی گلهای هفت رنگ کنار دیوار اتاق آبجی . ولی هنوز هیچ خبری نبود که نبود .
فقط خدا می داند وقتی برگه امتحان را جلوی راهروی دراز مدرسه تحویل آقای جعفرنیا ناظم مدرسه می دادم با چه شور و شوقی از تو حیاط مدرسه بیرون می دویدم و تنها به یک چیز فکر می کردم . دوبار هم نزدیک بود موقع رد شدن از خیابان ماشین زیرم بگیرد و صدای کشدار ترمز مرا به خود آورده بود .
خیلی دوست داشتم بلند می شدم و همه حرفهایی را که چند هفته ای روی قلبم سنگینی کرده بود و دل کوچک من دیگر طاقت نگاه داشتن آن را نداشت بیرون می ریختم وفریاد می زدم : آبجی ! آبجی ! مژدگونی بده . به خدا تموم شکوفه ها وا شدن .
انگار همین دیروز بود . برف تمام حیاط را پوشانده بود و فقط انگشتان درخت بادام از زیر لحاف سفید برف بیرون بود و میان آن همه سفیدی مثل دانه های ذغال چشمک می زد .
مادر چرخ خیاطی سینگرش را در آورده بود و کنار بخاری نفتی گوشه اتاق ، ملافه گلدار تشک جهاز آبجی را چرخ می کرد . پدر هم یک سینی رویی پر از مرغ را وسط رو فرشی قهوه ایی راه راه جلوی اتاق پهن کرده بود و چهار زانو با چاقو افتاده بود به جان بال و گردن مرغهای زبان بسته . مادر یک دستش روی دستگیره چوبی چرخ بود و با دست دیگر ملافه کوک خورده را از جلوی سوزن چرخ رد می کرد . آبجی که امتحانات دانشگاهش شروع شده بود توی اتاقش بود و خیلی کم بیرون می آمد . پایین پای مادر کنار گلهای آبی و قرمز ملافه گلدار روی دفتر و دستک مدرسه زانو زده بودم و حواسم بیشتر به مادر بود تا درس .
چرخ خیاطی بازی در آورده بود . یک ریز نخ پاره می کرد و مادر زیر لب غرولند می کرد . مادر سر نخ را میان انگشتانش گرفته بود و هنوز به دهان نزدیک نکرده بود که پرسیدم :
– مامان ! آبجی کی عروسی می کنه ؟
مادر نگاهی به من کرد وگفت :
– همین زودییا .
خودم را لوس کردم و دوباره پرسیدم :
– آخه همین زودییا ینی چن روز دیگه ؟
همانطور که روی چرخ خم شده بود و دنبال سوراخ سوزن می گشت ، جواب داد :
– ینی … ینی .
مادر که سوزن را نخ کرده بود ، چیزی نگفت و دستگیره چرخ را چند دور چرخاند . آهی کشید و نگاهی به من و بعد به باغچه گوشه حیاط انداخت و گفت :
– ینی وقتی درخت بادوم پر از غنچه بشه و شکوفه آش وا بشن .
– خب شکوفه آ کی وا می شن ؟
اینبار پدر پیش دستی کرد . چاقو را کنار سینی گذاشت ، با پشت دست پیشانیش را پاک کرد و گفت :
– اول بهار وقتی عید بیاد .
جمله پدر که تمام شد دوتایی نگاه هم کردند و زدند زیر خنده . چرخ خیاطی آرام آرام صدا کرد و خنده پر از آرزویشان را به گلهای کوچک ملافه کوک زد .
از جا کنده شدم . دویدم تو اتاق آبجی و داد زدم :
– آبجی ! آبجی ! مامان گفت .
آبجی که جا خورده بود کتاب توی دستش را بست و با کنجکاوی پرسید :
– مامان چی چی گفت داداشی ؟
آب دهانم را قورت دادم و تند گفتم :
– مامان گفت تو و عمو جواد وختی شکوفه آی درخت تو حیاط وا بشن عروسی می کنین .
آبجی که خنده اش گرفته بود ، کتاب را آرام روی میز چوبی کنار قاب عکس کاغذی زرد رنگ که عکس کوچک جواد توی آن بود گذاشت . همانطور که روی صندلی نشسته بود دستهایم را گرفت و طرف خودش کشید . دسته موی صاف و بلندی را که جلوی چشمش ریخته بود پشت گوشش جمع کرد و صورتش را به صورتم نزدیک کرد . دست مهربانش را میان موهایم برد و آهسته گفت :
– پس داداشی حواست به درخت باشه هر وقت دیدی شکوفه آ وا شدن به من بگو تا یه مژدگونی خوب بگیری .
از آن روز که برف همه جا را سفید کرده بود تا یکی دو ماه بعد کار من نشستن سر پله های سنگی تو حیاط ، کنار گلدان بزرگ محبوبه شب ، یا ایستادن پشت شیشه در اتاق و زل زدن به یک درخت خشک بود که کاش هیچوقت جان نمی گرفت و غنچه نمی کرد . هنوز برفهای توی کوچه آب نشده بود که جواد آمد مرخصی و خیلی زود هم قرار شد برگردد .انگار عجله داشت . خانه اشان چند تا خانه آن طرفتر بود . یک در آبی خوشرنگ با گلهای سفید که اول یک بن بست روبروی تنها تیر چوبی برق کوچه مان بود . سال قبل بود که همراه خواهر و مادرش برای خواستگاری آبجی به خانه ما آمدند و قرار عروسی هم خیلی زود برای چند ماه بعد گذاشته شد . ولی هر دفعه حمله می شد وعروسی بی عروسی . شب آخری که قرار بود جواد فردایش به جبهه برگردد شام مهمان ما بود . مادر یک قرمه سبزی با لیموی خوشمزه درست کرده بود که بویش تمام کوچه را برداشته بود . آبجی هم از دم غروب آرام و قرار نداشت . شام که خوردیم ، جواد همراه آبجی رفتند توی حیاط . چند دقیقه بعد که برگشتند جلوی در اتاق ، جواد دست توی جیبش کرد ، مشتش را بیرون آورد و داخل مشت کوچکم گذاشت .
– خداحافظ بسیجی ! مواظب خواهرت باش !
آبجی خندید و من که از حرفهای جواد چیز زیادی نفهمیده بودم مشتم را باز کردم . تیله شیشه ای با پره های سبز توی انگشتهای کوچکم ، زیر نور ماه برق می زد . پره های سبز همرنگ چشم های قشنگ آبجی بود .
چند روزی بیشتر تا باز شدن غنچه های صورتی درخت نمانده بود . آن روز صدای رادیوی سر طاقچه از همیشه بلند تر بود .
سر سفره صبحانه نشسته بودیم و مارش نظامی که از صبح زود پخش می شد همه را بی تاب شنیدن خبرهای تازه از جبهه کرده بود . پدر همانطور که با سر به رادیو اشاره می کرد گفت :
– به گمونم امروز یه خبرایی هس .
– خدا پشت و پناه همه رزمنده آ .
مادر این را گفت و استکان خالی مقابل پدر را پر از چای کرد . قاشق چایخوری کوچک را تو استکان پر از چای که تا کمر از شکر پر شده بود می چر خاندم .
قاشق به لبه استکان می خورد و در سکوت لبریز از انتظار اتاق بیشتر صدا می کرد.
« شنوندگان ارجمند توجه فرمایید . شنوندگان ارجمند توجه فرمایید .»
پدر سقلمه ای به من زد .
– هیس !
و با سر به رادیو اشاره کرد . همه نگاه ها سر طاقچه جمع شده بود . آبجی که هنوز چیزی نخورده بود از پای سفره بلند شد ، بازویش را به لبه طاقچه تکیه داد و گوشش را به رادیو چسباند . بی قراری از چشمهای سبزش می بارید .
« شنوندگان ارجمند توجه فرمایید . غیور مردان سپاه اسلام امروز صبح عملیات بزرگ … »
صدای گوینده رادیو که در مارش نظامی گم شد پدر استکان چای را هورتی بالا کشید . استکان نیمه خالی را تو نعلبکی گلدار گذاشت و نگاه انداخت به مادر که مقابل اش نشسته بود
– نگفتم خانوم ! بیخود نیس از صبح این همه مارش جنگی پخش می کنن . بعله عملیات شده .
مادر که همه حواسش به آبجی بود از پای سفره بلند شد و آمد کنار طاقچه . دستش را روی شانه آبجی گذاشت و موهای صاف و شانه شده اش را بوسید .
– خدا خودش کمکشون می کنه دخترم .
آبجی چشمهای خیسش را از مادر دزدید . سرش را به نشانه تایید حرفهای مادر تکان داد و همانطور که نگاه دلواپس مادر به قدم های لرزانش آویزان شده بود از کنار طاقچه دور شد . از پای سفره بلند شدم و آمدم کنار پنجره . هنوز به عملیات فکر می کردم که اولین بار از میان صحبتهای آبجی و جواد شنیده بودم . کلمه ای که جواد با آب و تاب از آن می گفت و آبجی با نگرانی می شنید . تازه فهمیدم چرا جواد اینقدر عجله داشت . شیشه پنجره سرد بود و آفتاب تند صبح که به سر شاخه های درخت بادام گیر کرده بود در چشم می نشست . آفتاب که از دستان درخت رها شد تنها به مژدگانی فکر می کردم . اولین شکوفه صورتی بادام پلکش را باز کرده بود و در هوای سرد و نمدار صبح چشمک می زد . از در نیمه باز اتاق آبجی سرک کشیدم . می خواستم فریاد بزنم آبجی مژده بده ، که دیدم آبجی روی فرش کوچک جلوی میزش نشسته و کتاب دعای کوچکش هم درون دستانش بالا و پایین می رود . آبجی دعا می خواند و یواش گریه می کرد .
از آخرین باری که جواد به خانه ما آمده بود دو ماه می گذشت . مادر هفته ای چند بار به اصرار چشمهای نگران آبجی به خانه اشان می رفت . آبجی هم عادت کرده بود هر بار, پشت پنجره اتاق چشم انتظار بایستد تا شاید مادر خبری بیاورد . مادر پرده آبی پشت در را که کنار می زد و پا روی پله های سنگی می گذاشت همه چیز را می شد فهمید . آنها نیز هیچ خبری از جواد نداشتند .
شکوفه های بادام یکی یکی باز می شدند . انگار انگشتان درخت لاک صورتی زده بودند . بهار توی حیاط ، تا پای دیوار اتاق آبجی آمده بود و آنطرف دیوار، پشت پنجره ، گل زیبای ما پژمرده و پژمرده تر می شد . آبجی کمتر از اتاق بیرون می آمد . کم حرف شده بود و کمتر غذا می خورد . همه نگران و بی قرار بودیم و آبجی از همه نگرانتر و بی قرارتر .
شبی که تمام شکوفه های درخت باز شده بود آسمان از غروب ، گرفته و ابری بود . پدر هنوز از مسجد نیامده بود . تیله چهار پر سبز توی دستم بود و از این سر اتاق می دویدم آن سر اتاق . مادر چادر نماز گلدارش را سر کرده بود و نماز می خواند . آبجی هم مثل همیشه توی اتاقش بود . باران نم نم شروع به باریدن کرده بود . چقدر دوست داشتم برای یکبار هم که شده دستان کوچکم را جلوی گوش آبجی حلقه می کردم و آهسته می گفتم :
– آبجی ! به خدا همه شکوفه آ وا شدن .
ولی … .
پدر که کلید توی در انداخت و آن را چرخاند آبجی از توی اتاق بیرون آمد و کنار شیشه ایستاد . باران تند تر شده بود و مادر همچنان روی سجاده نشسته بود .
ضرب دانه های باران روی شیشه قدی پنجره سنگین و سنگین تر می شد . حیاط پر از گلهای قرمز شده بود . گلهای کوچک و خیس چادر نماز مادر روی پله ها و شکوفه های پر پر و باران زده بادام توی باغچه پهن شده بود . وقتی پدر با چشمهای تری که امید از آنها پر کشیده بود گفت جواد شهید شده است ، آبجی را ندید که زیر باران ایستاده بود و گریه می کرد .

آدامس

ژانویه 1, 2008 by

دخترک لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود ولی او را به وضوح نمیبینم , بخار روی شیشه را پوشانده است , دستی روی آن می کشم , ولی تصاویر آن سوی شیشه تار می شود . به ناچار شیشه ماشین را پایین می کشم , حالا بهتر می توانم دخترک را ببینم , زیر شلواری مندرس که پاچه ی بزرگش روی دمپایی های کهنه اش افتاده است و پیراهن کثیف و پاره ای هم شبیه به مانتویی بدون دکمه بر تن دارد و روسری کوچکش که موهای مشکی بلند او را بیشتر نمایان ساخته است و بسته آدامسی در دستان کوچکش دارد . آن چنان محو او شده ام که او را شبیه خودم می بینم و شاید که خودم را شبیه او …چشمانم را می مالم , نمی دانم این چه حالی است که به من دست داده است , بغض گلویم را گرفته است , دستم را برای گرفتن دستش به سوی او دراز می کنم , وای خدای من.. دست او چقدر سرد و بی احساس است , با چشمان قهوه ای یش به من خیره می شود منتظر هستم  که چیزی بگوید ولی او همچنان در حالی که دست دیگرش را روی دستم می گذارد به من نگاه می کند . احساس می کنم دخترک دارد دستهایش را با دست من گرم می کند , برای لحظه ای از خود بی خود می شوم و او را در آغوش می گیرم …چکار داری می کنی دختر ..؟؟؟؟ ببند اون شیشه رو ..یخ کردم , مات و مبهوت به خود می آیم , چشمان از حدقه در آمده ی پدر را از داخل آیینه جلوی ماشین می بینم که به من زل زده است به آن سو می نگرم دخترک همچنان لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود , شیشه را بالا می کشم دیگر سایه ای بیش از او نمی بینم , چراغ سبز می شود ماشین به راه می افتد و من نگاهم به دخترک می ماند و در حالی که از او دور می شوم برایش دست تکان می دهم چیزی از دستم به روی صندلی ماشین می افتد چشمانم به بسته آدامس خشک می شود , احساس می کنم خودم را پیش دخترک جا گذاشته ام

پدر من

دسامبر 30, 2007 by

پدر من هفته اي يكبار ، بعضي وقتها دو سه بار من و مادرم را از خانه بيرون مي كند . وقتي پدر فرياد مي كشد همسايه ها از پنجره و در خانه ها يشان سرك مي كشند و منتظر مي شوند تا پدر ما را از خانه بيرون بياندازد .انگار فيلم تماشا مي كنند . بعضي ها شان مي خندند .عده اي ديگر ، مادر را به هم نشان مي دهند و وانمود مي كنند دلشان برايمان مي سوزد .يك سري هم منتظر هستند تا پدر دهانش را باز كند و به مادر بد و بيراه بگويد .
من خجالت مي كشم بنويسم پدر چه فحشهاي بدي به مادر مي دهد .پدر انگار تما شاگران را نمي بيند . هر چه مي خواهد يا نمي خواهد ، مي گويد . نمايش هنگامي براي تماشاچيان ديدني مي شود كه پدر از بد و بيراه گفتن خسته مي شود . رنگش قرمز مي شود . بخار مي كند . به صورت خود چنگ مي اندازد . فرياد مي كشد و سرش را به در آهني حياط مي كوبد .هيچ كس جلو نمي آيد . هيچ كس نمي خواهد كه جلو بيايد . چون به قول مادر ، درد نكشيده است . چون اگر بيايد نمايش تمام مي شود . چون مرد نيست .مادر نمي داند خود را از چشم نا محرمها بپوشاند يا مواظب پدر باشد كه سرش را به در آهني حياط نكوبد . چادر را به دندان مي گيرد و سعي مي كند دستهاي پدر را بگيرد . انگار تنها مرد معركه خود اوست .
پدر اما او را نمي بيند . فكر مي كند به در مشت مي زند . مشتها به سر و صورت مادر مي خورد . خون در چادر مي دود و به آن رنگ قرمز مي زند .دندان خون آلود روي زمين مي افتد و صدا مي دهد .مادردرد مي كشد . اما آرام گريه مي كند تا كسي صدايش را نشنود . پدر روي زمين مي افتد . به خود مي پيچد . گريه مي كند . مي سوزد و آب مي شود . مادر چادر را دور او مي كشد و با دست اشكهايش را پاك مي كند . پدر آرام مي شود . نمايش تمام شده است . همسايه ها همانطور كه پيداشان شده بود غيب مي شوند .
انگار از اول هم نبوده اند . كوچه ساكت مي شود . ضجه موره هاي پدربه دل آتش مي زند .پدر انگار چيزي به يادش نمي آيد . از ديدن چادر خوني و صورت كبود مادر جا مي خورد
و مي پرسد : – صورتت چي شده ؟ كي تو رو به اين روز انداخته ؟
و مادر مثل هميشه درد را مي خورد و با خنده كمرنگي جواب مي دهد :
– چيزي نيس . خوب ميشه . بريم تو!
پدر من يك جانباز است . مادر مي گويد پدر من مرد است و بايد به او افتخار كنم .
من به مادرم افتخار مي كنم . چون او زن يك جانباز است .

كاسه چيني

دسامبر 16, 2007 by

شب باراني عجيبي بود . چند ساعتي بود كه همينطور يك ريز باران مي آمد و صداي رعد و برق هم قطع نمي شد . كنار پنجره نشسته بود و از پشت شيشه باران خورده موي گوشه حياط را نگاه مي كرد كه باد دست توي كمرش انداخته بود و زوزه مي كشيد .ديروز بعد از ظهر كنار درخت توت سر كوچه ، وقتي با چهار تا تافتون تنوري مي آمد خانه ، با او چشم توچشم شده بود و نان هم تعارف كرده بود ولي انگار قسمت نبود حرف دلش را بزند .صداي خنده دو تا بچه كه نمي دانست تا آن موقع شب توي كوچه چه كار مي كنند توجهش را جلب كرد و از پشت شيشه هاي ذره بيني عينكش آنها را تا تاريكي ته كوچه دنبال كرد .دفعه اولي نبود كه او را مي ديد ، چند روز جلوتر هم تو سربالايي كوچه كمكش كرده بود و پيت نفت را تا در خانه اش آورده بود ولي باز هم نتوانسته بود چيزي بگويد .كتري لعابي روي علاءالدين زرد وسط اتاق ، طاقتش سر آمده بود و يك بند سوت مي كشيد . باد ، محكم پنجره چوبي را به هم كوبيد و چيزي نمانده بود كه شيشه هاي ترك خورده را كه با چسب كنار هم ايستاده بودند از هم جدا كند . قبل از اينكه دوباره باد به پنجره بزند و شيشه ها را از جا در آورد فشاري به چهار چوب پنجره داد و دستگيره زنگ زده را به زحمت پشت قلاب آهني انداخت .از پاي شيشه بلند شد ، يك دور توي اتاق زد و رفت جلوي آيينه قاب نقره اي روي طاقچه كنار عكس بي بي و زل زد تو آيينه ، حالا دو تا قاب عكس روي طاقچه بود ؛ خودش و بي بي .چشمش افتاد به آسمان ابري چشمهايش كه چند شبي بود حسابي گرفته بود ومثل هواي بيرون خيال نداشت باز شود . از سر شب تا حالا چند بار گوشي سياه تلفن را از روي طاقچه برداشته بود و با انگشتهاي لرزان شماره اش را گرفته بود ولي هنوز به پنج آخر نرسيده گوشي را گذاشته بود ، شايد از چشمهاي بي بي خجالت مي كشيد .انگار چند سالي به آيينه نگاه نكرده بود . از ديدن آن همه چين و چروك و موي سفيد ، حسابي تعجب كرده بود . دست راستش را بالا آورد ، عينك ذره بيني را از روي صورتش برداشت و دوباره به آيينه خيره شد . آسمان چشمهايش رعدي زد و شروع به باريدن كرد .قناري سبز پا بزرگي كه در همه اين سالها ، كنار در اتاق ، سر ميخ ، همدم روزهاي بلند تابستان و شبهاي دراز زمستانش بود تركيد و زد زير آواز .امروز سر ‌ظهر خودش آمد جلوي در و يك كاسه آش رشته نذري هم توي دستش بود . خدا مي داند چند دقيقه تو كوچه معطل شد تا كت و شلوار مشكي را از داخل كمد در آورد و روي لباس سفيد اتو زده يقه بلندش بپوشد و بعد از خالي كردن يك شيشه عطر روي آن بييايد دم در .وقتي در را باز كرد او را ديد كه يك كاسه چيني پر از آش مثل لرزانك تو دست لاغرش تكان مي خورد و با دست كم جان ديگر كه يك انگشتر عقيق قرمز كوچك تو انگشتش بود لبه چادر سفيد گلدار را با وسواس دور صورت گردش جمع كرده بود .كاسه آش را گرفته بود و از اينكه چشمهايش بي اختيار به چند تار مو كه دستشان را از بقيه جدا كرده بودند و جلوي چشمهاي آبي كم سويش تاب مي خوردند افتاده بود ، خجالت مي كشيد .قطرات اشك ، آرام آرام از پهناي صورتش پايين مي آمدند ومي افتادند رو لبه هاي كت مشكي كه از ظهر تا حالا يكسره تنش بود . اشكهايش را پاك كرد و خيره شد به كاسه چيني پر از آب لب پنجره كه تنها شاخه گل سرخ گلدان را قيچي كرده بود و داخل آن انداخته بود .از وقتيكه بي بي مرده بود چهار پنج سال مي گذشت . انگار همين ديروز بود ؛ بهشت زهرا ، شب هفت ، چهلم ، سالگرد و حالا او بود و اين همه سالهاي تنهايي .دخترش هم كه ده سال پيش ، قبل از مردن بي بي رفته بود خارج ، همانجا شوهر كرده بود و حتي براي ختم مادرش نيامده بود . بيچاره خودش ، بيچاره بي بي . دستش را به نرمي به سوي تلفن دراز كرد و گوشي را برداشت و شماره را گرفت .
صداي چند تا بوق و بعدهم يك صداي خسته از آن طرف خط :« بفرمايين … الو بفرمايين » .
دل تو دلش نبود و نمي توانست چيزي بگويد . آنقدر جواب نداد تا صدا قطع شد و دوباره صداي بوق آمد .گوشي را گذاشت و براي اينكه نخواهد جواب چشمهاي بي بي را بدهد از كنار طاقچه دور شد . باران كمتر شده بود و صداي رعد و برق هم ديگر نمي آمد .چند سالي بود كه به اين محل آمده بود و او هم مثل خودش تنها بود و هيچ كس را نداشت . خانه اش چند تا خانه آن طرف تر سر كوچه بود و از قاب پنجره قشنگ معلوم بود . غروبها كه دلش مي گرفت مي نشست كنار پنجره و از توي شيشه قديمي و خط دار بيرون را نگاه مي كرد و منتظر مي شد تا چادر سفيد نمازش را سر كند و براي رفتن به مسجد پايش را از خانه بگذارد بيرون .اينبار كه آمد جلوي پنجره باران بند آمده بود و ستاره ها چشمك مي زدند . دستگيره آهني را انداخت و پنجره را نيم باز كرد . نسيم خنكي كه پشت پنجره چوبي حوصله اش سر رفته بود بيشتر از اين منتظر نماند چنگي به شيشه زد وآمد توي اتاق . دلش را به دريا زده بود . دوباره آمد كنار طاقچه و گوشي را برداشت و شماره گرفت . به نظرش آمد كه بي بي لبخند مي زند . پيشاني اش خيس عرق شده بود و مي خواست گوشي سياه رنگ را بگذارد كه صدايي آشنا گفت :« الو بفرمايين »
.بي اختيار و بريده بريده پاسخ داد :« سلام ، مي خواستم … »
كه جواب گرفت : « سلام ، شما هستين بفرمايين … ».
چند لحظه اي ساكت شد و دوباره گفت :« مي خواستم اگر اجازه بدين … »
« اگر اجازه بدين چي ؟ » .انگار تمام زورش را جمع كرده باشد ، سريع جواب داد :« اگر اجازه بدين فردا بيام خواستگاري… » .
سكوت سنگيني حجم اطاق را پر كرد . عرق سرد از روي پيشاني اش شره مي كرد و احساس كرد يقه بسته پيراهن به گلويش فشار مي آورد . صداي آنطرف خط كه جا خورده بود و رنگ شرم و خجالت گرفته بود ،
نرم و سنگين شنيده شد : « قدمتون روي چشم » .

گوشي را گذاشت . يقه پيراهن را باز كرد و نفس عميقي كشيد . اتاق پر از عطر گلهاي شب بوي باغچه شده بود و قناري سر از پا نمي شناخت . نگاهي به عكس بي بي انداخت و رفت كنار پنجره ، حالا بي بي مي خنديد و عكس ماه هم كنار شاخه گل سرخ مهمان گلهاي قرمز كاسه چيني شده بود .

داود رجبی